|
27 اردیبهشت 1391 :: 10:05 PM :: نویسنده : دنیز
این روزها خیلی دلشوره دارم... انقدر که خبر بد میشنوم... میشینم دلم یه لحظه چنگ میشه... هیچی آرومم نمیکنه... با این وضعیت چی میتونه آدم رو آروم کنه؟ این حس لعنتی تمام وجودت رو میگیره! به روی خودم نمیارم اما اذیتم میکنه... سردرگمی خودم هم یه طرف دیگه خودش داستانی میشه اگه بنویسم... من خودم خوبم در حالت کلی! دارم حسی رو تجربه میکنم که خیلی خاص و عجیبه اما اطرافیانم... نمیشه که بیخیال شد... وقتی اونا ناراحت باشن من چه طور میتونم شاد باشم؟؟؟ من الان با این حس ها و دلشوره چیکار کنم؟؟
26 اردیبهشت 1391 :: 12:40 PM :: نویسنده : دنیز
مثل یک رویاست! آرام و سبز... مثل یک خواب عاشقانه است در آغوش یار! خواب و رویایی ست که میخواهی تا ابد ادامه پیدا کند! جنگل های بی انتهای شمال... کوههای پوشیده از درختان سر به فلک کشیده... دور از هیاهوی بی معنی شهر... اینجا پر است از صداهای دلنشین... پر است از آرامش... پر است از عشق... انسان اینجا که باشد پیر نمیشود به گمانم... من میخواستم تا ابد آنجا باشم... من از طبیعت ناب، از دریا و جنگل هیچگاه خسته نمیشوم...
24 اردیبهشت 1391 :: 2:03 PM :: نویسنده : دنیز
تو را که میبینم عاشقانه هایم به اوج میرسد... تو آغاز عشقی... تا ازل... تا لحظه ای که من هستم تو آغازی... بهترین شعر عاشقانه را برای چشمانت سروده اند... برای لبخندت و نگاهت…
پ.ن: تو اون کوه بلندی که سرتا پا غروره... (گوگوش)
19 اردیبهشت 1391 :: 11:23 PM :: نویسنده : دنیز
یک حس عجیب... بین بودن و نبودن... بین مرگ و زندگی... بین خواستن و نتوانستن... اری زندگی همین است! بین ِ بین ها!! بین تمام سردرگمی ها... دل چه میگوید و عقل چه... میدانی هر چه که بزرگتر میشوی دنیا برایت عجیبتر و پیچیده تر میشد... عجیبتر از دنیای زمان کودکیت که دنیای به این بزرگی را چه خالقی آفریده که تو نمیتوانی برای یکبار هم که شده ببینی... عجیبتر از خرید یک نوزاد جدید از مغازه های اسباب بازی فروشی... بزرگتر که میشوی دنیایت پر میشود از آدمها... آدمهایی که می آیند و میروند... چشیدن طعم مرگ هم بدترین مزه ی بزرگتر شدن است... آن لحظه که میرود تا برنگردد و آن لحظه ی تولد که تو بارها به آن فکر میکنی که چرا؟ چرا اینجا؟ چرا در این لحظه و در این شهر... و بعد میرسی به سادگی ات... سادگی نه ساده لوحی! سادگی که میخواهی پاک بماند...اما به این راحتی ها نیست... پاک که باشی... آرام که باشی فکر میکننداز تو برتر اند! تو نمیدانی و آنها میدانند! سادگی را کنار میگذاری به عشق میرسی... عشق را مقدس میدانی... میدانی که هر کسی لیاقت ندارد که به او عشق ورزید... عشق را در دلت پنهان میکنی پاک نگه میداری اش شاید برای کسی که میدانی شاید یک روز خواهد آمد... اما گاهی عشق را باور نمیکنی... عشق را باور میکنی اما نه برای کسی که برای تو از عشق سخن میگوید... من عشق را پنهان کرده ام برای کسانی که لیاقت عشق ورزیدن و دوست داشته شدن دارند... گاه گاهی جرعه ای از آن را به بهترین ها تقدیم میکنی... اری زندگی شاید همین باشد... پر از باران... پز از گل... پر از سادگی های ناب و پر از عشق... زندگی سخت هم باشد زیباست... |
||||||||